مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

284

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دختر ، من از هيچ‌كدام باك ندارم مگر از هيزم‌فروش ، كه او مرا مىشناسد . دليله را كار باينجا رسيد . و اما صباغ ، تهيهء چاشت ديد و بر سر خادم بگذاشت و بر دكان بگذشت . ديد كه هيزم‌فروش ، خمره و طغار همىشكند و در آنجا از متاع مردم ، چيزى بر جاى نمانده . بانگ بر هيزم‌فروش زد . هيزم‌فروش را چون چشم بر وى افتاد ، به او گفت : اى استاد ، الحمد للّه على السلامة . دلم در نزد تو بود . صباغ گفت : مرا چه روى داده كه دل تو در نزد من بود ؟ هيزم‌فروش گفت : تو بىچيز گشته‌اى . مىخواستند در بىچيزى تو حجتى بنويسند . صباغ گفت : اين سخن با تو كه گفت ؟ هيزم‌فروش گفت : اين سخن از مادر تو شنيدم و او مرا بشكستن خمره‌ها و طغارها بفرمود كه مبادا امناى قاضى در دكان تو چيزى دريابند . صباغ گفت : اى مجنون ، چه ميگوئى ؟ مادر من ديرگاهى است مرده . پس طپانچه بر سر و سينهء خود زد و گفت : اى تلف‌كنندهء مال من و مردم . آنگاه هيزم‌فروش نيز گريستن آغاز كرد و گفت : اى تلف‌كنندهء درازگوش من . پس از آن هيزم‌فروش بصباغ درآويخته كه : درازگوش من بيار . و صباغ برو آويخته ، مشت بر وى زد و به او گفت : عجوز حاضر آور . مردمان بر ايشان گرد آمدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و سيم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، صباغ و هيزم‌فروش به يكديگر بياويختند . مردمان بر ايشان گرد آمدند و حكايت از صباغ بازپرسيدند . هيزم‌فروش گفت : من حكايت از بهر شما حديث كنم . پس ماجرى بر ايشان بيان كرده و گفت : مرا گمان اين بود كه من بصباغ ، خوبى ميكنم . چون او مرا بديد ، طپانچه بر سر و سينهء خود زد و با من گفت : مرا مادر ، ديرگاهى است كه درگذشته . و من نيز درازگوش ازو همىخواهم ، كه درازگوش من بسبب او تلف گشته . مردمان گفتند : اى صباغ ، تو